loading...

لاجوردی

بازدید : 109
شنبه 19 ارديبهشت 1399 زمان : 12:23


می‌گویند یک چند روزی به پایان دنیا مانده و آخر دنیاست، هر کسی چمدانی دارد ببندد، چراغ‌ها را خاموش کند، دسته گاز را چک کند و از خانه اش بزند بیرون و برود یک آخر دنیای دیگر پیدا کند تا از این آخر رسیدن، جان سالم به در ببرد. اما من لبتابم را روشن کرده ام و دارم برای تو می‌نویسم. بله این یک عاشقانه است و تو شاید از خواندن آن کمی‌شگفت زده بشوی چون بهرحال آخر دنیاست ولی در عین حال قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد چون من به ادامه دار بودن زمان به نامتناهی بودنش باور دارم و فکر می‌کنم حتی الان که دارم این کلمات را برای تو ردیف می‌کنم اگر یک توده سرد و سفید به اتاقم نفوذ کند و من را برای همیشه در این حالت منجمد سازد، تمام نمی‌شوم، انگشتانم در همین حالت لمس کلمه «کلمه» می‌مانند ولی تو در من به حیاتت ادامه می‌دهی.

نمی‌خواهم به تو دروغ بگویم، تو تنها کسی نبوده ای که به من عشق ورزیدی، در حالی که من شبیه هیچ الهه‌‌‌ای نیستم و زیبایی و ویژگی چشم نوازی هم نداشته ام، کم و بیش از این موهبت در زندگانیم بهره برده ام که الهام بخش غزل‌ها ، نوشته‌ها و روایت‌هایی بشوم، گاهی هم تصویری در قاب نقاشی‌‌‌ای شده ام...روایت زندگی آکنده از ماجراهای عاشقانه بی سرانجام است...من همانی شده ام که نگاه سردش را دوخته است به کلماتشان و راهش را گرفته و رفته...بیش از آنکه تنها مانده باشم، تنها گذاشته ام...اما همواره در نوشته‌هایم، خودم را در کالبد دیگری به بند کشیده ام تا بفهمم چه رنجی کشیده ام و چه رنجی داده ام...تو را بیش از همه دوست داشتن‌ها، دوست داشته ام...چون بیش از اینکه من را بسرایی من را « شنیدی» و حرف‌هایم را بعد از هربار دیدار، در خاطر داری، این در حالی است که ساده ترین چیزها و نزدیک ترینهایشان را فراموش می‌کنی...شبیه آنهای دیگر، من را دلباخته تکه های طلا و توصیفاتی که اصلا شباهتی به من ندارد، ندیدی...حتی وقتی حرف عاشقانه ای زدی، شبیه من بود...تو خوب می‌دانی که من مجذوب زیبایی آن چه که ارزش دارد، نمی‌شوم بلکه متوجه ارزش زیبایی هستم، برای همین چشم بر نمی‌داری از دستبند صورتی با رزهای قرمز کوچک حتی وقتی آستینم را پایین می‌کشم که از چشم تو دور بماند، دور نمی ماند...تو خوب می‌دانی که من با یک لیوان آب میوه به وقت تشنگی خوشحال تر می‌شوم تا با یک جعبه پر از جواهرات که برقشان چشمم را خیره نمی‌کند...تو، من را اینگونه محترم می‌شماری، مرا حریص و طماع نمی‌بینی، من را بی صداقت و دروغ گو نمی‌پنداری، من را احمقی ساده لوح که با کلمات خام می‌شود، در نمی‌یابی. تو من را برای خودت نمی‌خواهی، من را برای من می‌خواهی و به آن، همان گونه که هست عشق می‌ورزی...تصاویر کلیشه‌‌‌ای از عشق، تو را در مواجهه با من فریب نمی‌دهد...می‌دانی که خشنودترم وقتی کلمات و نگاهت را با من قسمت کنی...تو اینگونه با من مهربانی به گونه‌‌‌ای که تا کنون کسی با من مهربان نبوده...آن‌ها شعرهایی که خودشان سروده اند،قصه‌هایی که خودشان روایت کرده اند را دوست داشته اند و باور کرده اند و بهشان دل بسته اند، برای همین من بیرون ماجرای آنها، ماجرای خودشان با خودشان، تنها تماشایشان کرده ام، سکوت کرده ام و گذشته ام ... اما تو من را افلاطونی تماشا نمی‌کنی، من را نمی خواهی برای اینکه بالاتر از تو بایستم یا پایین تر، می‌خواهی کنارت قدم بردارم...از بی سرانجامی‌حرف نمی‌زنی، از نشدن‌ها گلایه نمی‌کنی، خودت را از من پنهان نمی‌کنی، خود حقیقیت را همان که می‌تواند مستاصل باشد، می‌تواند کم بیاورد می‌تواند خسته باشد ... و خودم را در چشم تو پنهان نمی‌بینم، همان که می‌تواند عجول و بیتاب باشد ...که یک وقت‌هایی بچه می‌شود و سر از کار دنیا در نمی آورد...که یک وقت‌هایی پای استدلال‌هایش می‌لنگد اما از تو پنهانشان نمی‌کند...تو به رویم نمی‌آوری، ادامه چای کیسه‌‌‌ای را می‌گذاری در فنجانم تا چایم رنگ بگیرد و به استیصال من لبخند می‌زنی... و دیگر آنکه زبان استعاره‌ها را می‌فهمی‌و همیشه برای حرف زدن با تو نیازی به قطاری از کلمات ندارم ولی امروز چند روز مانده به آخر دنیا و می‌خواهم برایت کلمه قطار کنم...می‌دانی من خود دوست داشتن را دوست دارم، یاد گرفتن قاعده اش را بیشتر دوست دارم تا اینکه در خیالاتم کلافی ببافم و به نتیجه فکر کنم...لحظه‌ها را که بسازی، صحنه خود به خود عوض می‌شود و قصه پیش می‌رود...من از این پیوسته رفتن‌ها گلایه‌‌‌ای ندارم اما از دلتنگی چرا...نگذار آنقدر دلتنگ بشوم که ماری در قلبم چرخ بزند و نیشش را بنشاند به جانم...التیام دلتنگی «یاد کردن است» از من بیشتر یاد کن و مرا بیشتر به یاد بیاور، حتی اگر چند روز به آخر دنیا مانده باشد...

+راستش را بخواهید این چالش چند روز مانده به آخر دنیا را در این ستاره‌های روشن بالای صفحه مدیریت دیدم و دلم خواست بنویسم، حتی نرفتم بخوانم که قاعده و قانونش چیست، دلم خواست بنویسم دل که کار به قاعده و قانون ندارد و خب سرم هم خیلی شلوغ است، کمی‌کلافه هم هستم خسته هم ایضا، این است که این بار را بزرگوارانه و زیر سیبیلی برایم رد کنید برود، این نوشته عاشقانه‌‌‌ای که نوشته ام را بخوانید، و اگر خوشتان آمد فاتحه‌‌‌ای نثار رفتگانمان بکنید که وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ.

نکات شبانه برای رفقای بیدار
بازدید : 60
چهارشنبه 16 ارديبهشت 1399 زمان : 5:23


حقیقتا نسبت به دختران جوان تر از خودم که می شناسمشون،احساس مسئولیت می‌کنم....پشیمانم و از خودم گلایه مندم که نسبت بهشون غافل بودم و فکر کردم خودشون عاقل هستند و می‌تونن درست تصمیم بگیرن..این در حالیه که حتی ما هم در این سن همیشه عاقل نیستیم و با بزرگترهای خودمون یا افرادی که آگاهی دارن، مشورت می‌کنیم...چون همه ما اونقدری عمر نمی‌کنیم که بخواهیم هی تجربه بکنیم هی شکست بخوریم...گاهی هم فرصت جبران دیگه پیش نمیاد...پشیمانم که چرا نگرانشون نکردم و نترسوندمشون ...گاهی باید ترسید و نگران شد...اشتیاق بیش از حد به تجربه کردن، عایدی جز پشیمانی و افسردگی نداره...بچه‌ها چاقو واقعا می‌بره،آتیش هم واقعا می‌سوزونه، هیچ رودخانه‌‌‌ای خلاف جهت خودش حرکت نمی‌کنه با نظریه‌ها هر چقدر هم پر و پیمان نمیشه جلوی واقعیت ایستاد و حقیقتش رو تغییر داد...انتزاعیات همیشه انتزاعیات هستن و واقعیت همیشه واقعیت می‌مونه.شما می‌تونید خیال کنید خوشبختید ولی در واقعیت خوشبخت نباشید...شما می‌تونید تصور کنید صاحب خیلی چیزها هستید ولی در واقعیت صاحبش نباشید...همه ما باید یه دونه از اون فرفره های توی اینسپشن رو داشته باشیم تا بفهمیم کی خوابیم و کی بیدار...بده که آدم خواب باشه و فکر کنه بیداره...

هنر عرصه مخاطره آمیزیه، خیلی شنیدم از نویسنده‌هایی که فکر می‌کنن هر آنچه نوشتن رو باید تجربه کرده باشن، چه فکر بیهوده ای...متاسفانه این طرز فکر رو نشر هم می‌دن...از جادوی کلمات بگذرید، از هر آنچه که شما رو دچار گیجی می‌کنه و نمی‌ذاره تصویر واقعی رو ببینید سلاح عقل این نیست که زود در مقابل استدلال‌های خوش تراش تسلیم بشید.... دختر جنگ جو به خوندن کتاب‌های زیاد و تحصیلات عالیه و سیگار کشیدن و موی کوتاه و گپ و گفت بی وقفه با آقایان نیست...جنگ جوی واقعی اونیه که نذاره از خودش شکست بخوره از ذهنش از احساساتش ...از تصاویری که براش ردیف می‌کنن، جنگ جوی واقعی اونیه که شخصیت قوی برای خودش بسازه نه اینکه در فراهم کردن قدرت ظاهری؛غرق بشه...خودتون رو به در و دیوار نزنید تا خودتون رو پیدا کنید، با خودتون خلوت کنید تا خودتون رو بهتر بشناسید...کلمات رکیک، دراگ گوش کردن شما رو قوی و بزرگ نمی‌کنه...بیشتر شما رو شبیه یک نوجوان لجوج و ضعیف می کنه...چیزی که نمی‌خواهید اما تصویری که از خودتون می‌سازید،اینه! حتی اگر کسی به روتون نیاره، همه شما رو اینطوری می‌بینن...ببخشید که اینقدر باهاتون صادقم...چون فکر می‌کنم هنوز فرصت دارید ...


سازنده انواع نرده حفاظ ساختمان
بازدید : 142
چهارشنبه 16 ارديبهشت 1399 زمان : 5:23


قلم_رو

تلاش دانش آموخته‌های علوم انسانی برای آشتی و آشنایی با جهان طیف‌ها، نسبیت‌ها و نظریه‌ها

ما را در اینستاگرام دنبال کنید و به دوستانتان معرفی کنید:

ghelam_ro

سازنده انواع نرده حفاظ ساختمان
بازدید : 93
چهارشنبه 9 ارديبهشت 1399 زمان : 14:30

 

 

تولد یک سالگی نباتِ خدا :)
بازدید : 165
چهارشنبه 9 ارديبهشت 1399 زمان : 14:30


برنارد ساعتش رو برداشت، توی کمد چوبی پنهان شد و دکمه اش رو فشار داد، همه چیز از حرکت ایستاد، ناراحت نبودم، چون در لحظه‌‌‌ای بود که به چشمان تو نگاه می‌کردم.


گاهی موسیقی از کلمات، کاملتر است
بازدید : 223
جمعه 22 اسفند 1398 زمان : 7:04


نمی‌دونم این نوشته رو چه طور باید شروع کنم.کرونا معلوم نیست تا کی مهمون ما باشه و این نگرانی و کسالت همه ما رو درگیر کرده.به عنوان کسی که زیاد زیست جزیره طوری داشته،فکر کنم بتونم یک سری پیشنهاد برای گذران روزهاتون در خونه داشته باشم.اگرچه خیلی با خودم کلنجار رفتم که بیام اینجا بگم یا نه،چون خیلی تمایلی ندارم در مورد کارهایی که در جزیره ام انجام می‌دم،حرف بزنم.ولی با این اوضاع چاره‌‌‌ای نیست.

اول اینکه همیشه برای خودتون یک سری پروژه شخصی داشته باشید،چند تا هدف برای خودتون تعریف کنید.مثلا اگر می‌خواهید مهارتی رو تقویت کنید،برای خودم مهارتهای نوشتن ،پژوهش و زبان هست.الان بهترین فرصت برای تقویت این مهارت‌هاست چون کسی ازتون انتظار نداره برید بیرون.مهارت‌هایی که می خواهید به دست بیارید،لیست کنید.آن‌ها رو به هدف‌های کوچک زود بازده تبدیل کنید بعد تلاش کنید که تک تک، تیک بخورن.لقمه بزرگ برندارید.انتظارات عجیب هم از خودتون نداشته باشید.خودتون رو هم مقایسه نکنید.لازم هم نیست با نظم خاصی پیش برید.بعضی ها عادت رفتاریشون یک جور نظم در بی نظمیه! ایرادی نداره،با شیوه خودتون پیش برید.اگر دلتون می‌خواد از فصل چهارده شروع کنید چون براتون جذاب تره ،همین کار رو بکنید.هر وقت حوصله و انرژی بیشتری داشتید کارهای پر چالش تر رو انجام بدید.

دوم به خانواده تون توجه بیشتری نشون بدید،اعضای خانواده رو تماشا کنید ،بیشتر ببوسیدشون(البته اگر مریض نیستید)،بیشتر با هم حرف بزنید.بهشون بیشتر کمک کنید.در مورد بعضی احساسات و افکارتون که تا الان مجال صحبت نبوده،حرف بزنید و سعی کنید اونا شما رو بهتر بشناسن تا تعاملاتتون از این به بعد ثمربخش تر باشه و اعتمادتون بهم بیشتر بشه.گاهی ما واقعا دلایل قانع کننده ای داریم اما نگرانیم که اعضای خانواده پذیرنده نباشن،از نقاط اشتراک شروع کنید،از مفاهیم تقریب به ذهن استفاده کنید و تلاش کنید شما رو بهتر درک کنند.اثرش رو در زندگیتون خواهید دید.

سوم با خرده ریزه‌های خونه کاردستی درست کنید.از طریق اینستا می‌شه کلی فیلم‌های آموزشی دید،احتمالا خیلی‌هاش رو ذخیره کردید برای «یک روزی»،این روزها از همون روزهاست،با دستاتون یک چیزی درست کنید.نقاشی بکشید،شیرینی بپزید،خیاطی کنید.بافتنی و...هر کاری که با دست انجام میشه ،این طوری انرژی‌هاتون رو آزاد می‌کنید.

چهارم شروع کنید وسایل خونه تون رو کم کنید.کتاب‌های اضافه که از خریدنشون پشیمونید یک جا بگذارید تا بعدا به کتابخانه‌های مساجد و مدارس اهدا کنید.خرده ریزه‌های فلزی رو جدا کنید ،روزنامه‌ها و کاغذهای باطله رو دسته بندی کنید و به بازیافتی‌ها تحویل بدید.الان نه قاعدتا! فعلا یک جا جمعشون کنید.این وارسی‌ها به طور کلی شامل:کاغذهای باطله،فلزها،لباس‌هایی که دیگه نمی‌پوشید،یا از خریدشون پشیمانید،حتی عکس‌های آلبوم‌ها که بد افتادن و زمانی که گرفتید چون خیلی تو جو بودید،هنوز نگهشون داشتید در حالی که چندتا از شون دارید.

لبتاب‌ها و موبایل‌هاتون هم به همین ترتیب خالی کنید.فیلم ها و موسیقی‌هایی که به هر دلیلی دیگه نیازی ندارید دردسترس مدامتون باشن،رو از هارد منتقل کنید روی سی دی‌ها و‌هارد اکسترنال.

پنجم یک لیست از دوستان نزدیکتون درست کنید،به این می‌گن دایره حمایتی.با دوستانتون در ارتباط باشید با تماس تلفنی ،اینستا و...این رو کلا به عادت زندگیتون تبدیل کنید،وقت‌هایی که نیاز ندارید هم با دوستانتون تماس بگیرید.این صرفا به خاطر این نیست که عیار شخصیتیتون و قدرشناسیتون رو بالا ببره،بلکه روابط بی دلیل ،کیفیت زندگی و دید شما رو تغییر می‌ده.

ششم رویا پردازی کنید.شما رو نمی‌دونم،اما ذهن من وقت‌های بحران به صورت غیرارادی میل به بقا نشون می‌ده و تصاویر امید بخش و شادی بخش رو یادآوری می‌کنه.خاطرات گذشته یا خیالات خوشایندتون رو بنویسید. به خودتون یادآوری کنید که روزهای خوب هم داشتید.پذیرش روزهای سخت به همان اندازه واقع بینانه است که پذیرش وجود روزهای خوب در زندگی.

هفتم یک سری سوال سخت از خودتون بپرسید،الان بهترین فرصت هست که درباره خودتون و نسبتتون با هستی و تناقض‌های شخصیتیتون بیشتر تامل کنید ،برای روزهای آینده عادت‌های رفتاری تازه برای خودتون تعریف کنید.نقدهایی که بهتون شده رو بنویسید و راه حل‌های خودتون رو مقابلش.درباره حس های بدتون ،آدم‌هایی که شما رو به هر شکلی رنج دادند،بنویسید،یک نوشته خطاب بهشون بنویسید،بدون رودربایستی،در باره اینکه چه طور باعث رنجش شما شدند،توضیح بدید.(این نوشته برای خود شماست!) با خودتون بدون سانسور مواجه بشید،با لایه‌های عمیق روحیتون.چیزهایی که اون پشت تلنبار شدن و به شکل خشم‌های غیر ارادی بروز کردن.به این تمرین ادامه بدید تا جایی که اثرش رو ببینید.

هشتم فیلم تماشا کنید.از اعضای خانواده هم غافل نشوید،بهتر هست که با اعضای خانواده فیلم تماشا کنید.سعی کنید این روزها عضو حامی وثمربخشی باشید،فرصت برای برگشتن به جزیره خودتون رو دارید.

نهم کتاب‌های نخوانده تون رو بخوانید.کتاب‌های قدیمی‌رو عمیق تر بخوانید.چه طوری؟برداشت‌هاتون رو درباره شون بنویسید.در اینترنت سرچ کنید و نقدهای و تحلیل‌های بقیه رو بخوانید.از کتاب‌های دیگر در حوزه‌های دیگه مثل جامعه شناسی و روانشناسی کمک بگیرید و حوزه‌های مرتبط با هم رو پیدا کنید و بنویسید.شاید ظاهر این کار خیلی کسالت آور به نظر برسه اما وقتی کار ترکیب مفاهیم رو شروع کردید،وقتی متوجه شدید یک جورایی کتابها همه درباره همدیگه هستن و چقدر با هم مرتبطن،لذت می‌برید.

دهم اگر حیاط دارید یا بالکن،فرصت خوبی هست که بیشتر آسمان رو تماشا کنید.

یازدهم از گروه‌های خیریه غافل نشوید، از صحبت کردن درباره گروه‌های نادیده گرفته شده در این شرایط که شامل کارتون خواب‌ها و کودکان کار میشن تا کمک کردن بهشون به صورت مادی و معنوی.

دوازدهم صفحه جیوگی هر شب یک لایو درباره کرونا داره و از آدم‌های مختلف نویسنده،مردمشناس،روانشناس،بازیگر،شاعر،پزشک و ....می خواد که از زاویه دید خودشون بگن نظرشون درباره این پدیده چیه.به نظرم خیلی جالبه .در این گفت و گوی جمعی مشارکت کنید.در این روزها هم می‌شه دغدغه‌های اجتماعی داشت .

سیزدهم وقتی همه این کارها رو انجام دادید،شاید مثل من آرزو کنید‌‌‌ای کاش این جزیره تداوم داشته باشه.


ریاضی هفتم آموزش تشخیص اعداد بیشتر
بازدید : 199
پنجشنبه 21 اسفند 1398 زمان : 6:07


سلام راب

نمی‌دانم این نامه ام به دستت می‌رسد یا نه،پستچی‌ها این روزها حوصله رساندن نامه‌ها را ندارند مخصوصا اگر آدرس پر پیچ و خمی مثل مخفیگاه تو را داشته باشد.:پشت کوه‌های سفید برسد به دست راب.

نمی‌دانم الان در چه شرایطی هستی.خیلی سال است که از تو بی خبرم.از سال 1970 که کنار آن حصار دیدمت که داشتی سعی می‌کردی از آن عبور کنی.احتمالا باید یادت مانده باشد،شب سخت و پر اضطرابی بود.حتی تصمیم سختی بود.نمی دانستم من اگر جای تو بودم چه می‌کردم،به نگهبانان می‌پیوستم و آن زندگی پر از رفاه و امنیت را انتخاب می‌کردم به بهای گرفتن آزادی دیگران یا نه به همه آنها پشت پا می‌زدم و مثل تو آزادی را انتخاب می‌کردم با همه مشقت‌هایش.

نمی‌دانم بالاخره به کوه‌های سفید رسیدی یا نه،به آن بلندای کمال و پاکی.توانستی دوستان مبارزت را ببینی ؟ آدم‌هایی که مثل تو در 2052 هنوز به کتابخانه‌های قدیمی‌سر می‌زنند؟ توانستی ردی از مادرت پیدا کنی از روی آن تصویر خندان به جا مانده در جعبه فلزیت؟خیلی چیزها هست که می‌خواهم از تو بدانم.اینکه مثلا چرا تصمیم گرفتی به جای پیدا کردن مادرت بروی دنبال آرمانت؟ مگر مادر مهم نبود؟ راستی بالاخره فهمیدی چه کسی پدرت را با شوک الکتریکی کشته بود؟

راب اگر این نامه به دستت میرسد یا رسید...چه کسی می‌داند؟! شاید سال 2052 تو واقعا بین جمعیت عابران خیابان‌های لندن قدم بزنی، اگر گذرت به اینجا افتاد و اینجا را خواندی بدان یکی از طرفدارهایت از سال 2020 برایت نامه نوشته.حس عجیبی دارد نوشتن برای کسی که هنوز متولد نشده، برای آدمی‌در آینده. برای کسی که مثل تو در سال 2052 هنوز به چیزی مثل آرمان فکر می‌کند و خودش در سال 1970 آرمان را به زندگی تو وارد کرده است! حتما برای تو هم عجیب است.شاید بهتر است کمی‌از اوضاع این روزها و جهانی که در آن زندگی می‌کنیم برایت بنویسم،اما به نظرم نیازی نیست،آن کتابخانه قدیمی‌تک افتاده گوشه خیابان که تو هر روز به آن سر میزنی ،هر آنچه لازم است برای تو از این سالها خواهد گفت. ستوه تو از‌هالوویژن ها در سال 2052 آدمی‌در سال 1970 را هم از تلویزیون‌ها به ستوه آورد. اشتیاق تو به خواندن در سال 2052 آدمی‌در سال 1970 را بیش از پیش عاشق کتاب کرد. انتخاب تو میان آنکه به نگهبانان بپیوندی یا آزادی خواهان، مرا در همین سال‌ها میان دوراهی قرار داد. میبینی چه قدر زنده بودی و چه جریانی داشته‌‌‌ای در زندگیم؟ میبینی چقدر بیشتر از سال‌هایی که زندگی کرده‌‌‌ای زندگی نزیسته‌‌‌ای داری که من جای تو تجربه اش کرده ام؟

خیلی دوست دارم بدانم بعد از پیوستنت به آزادی خوان چه بر تو گذشته.آنها چه طور آدم‌هایی بودند؟چه می‌گفتند؟چه می‌خواستند؟چرا کریستوفر(نام خالق توست)چیزی بیش از این نگفت؟! نکند این حربه او بود تا به اینکه خواننده می خواهد به چه گروه آزادی خواهی بپیوندد،حق انتخاب داده باشد،تاکید مجددی بر آزادی!

ممکن است این نامه قبل از سال 2052 به دستت برسد و احتمالا تو الان در یک جهان موازی در دنیای شخصیت‌ها زندگی می‌کنی و هنوز فرصت یک زندگی واقعی را پیدا نکرده باشی.هر چند وقتی یک نامه از آن جهان دریافت می‌کنم.من در آن جهان یک برادر کوچک دارم که برایم نامه می‌نویسد.مثلا در یکی از نامه‌هایش نوشته بود:پنه لوپه همچنان یک پارچه سفید را پشت سر خودش می‌کشد کنار دریا می‌رود و در انتظار ادیسه است.برایش نوشتم:مگر می‌شود؟!مگر انتهای داستان آنها خوب نبود؟!گفت برای آنها که می‌خوانند بله اما آن زن داستانش در انتظار تمام شده.یا در آن یکی نوشته بود،وودی از کمد خانه اش هربار به سراغ مادام بواری می‌رود و کنار صندلی چرخانش می ایستد و شروع می‌کند به لاس زدن.برایش نوشتم:این وودی هم دیگر شورش را درآورده.این زنک مگر چه کاری بلد است؟!غیر از آنکه روی آن صندلی مسخره اش بنشیند و و با آن چهره سردش گلدوزی بکند.گفت:مگر نمی‌دانی بعد ازآنکه وودی او را به سالن‌های تئاتر برد و در معرض مصافحه با جوانک‌های آنتلکتوئل کرد خوش مشرب تر و جذاب تر شده است.

چه می‌شود گفت؟من همچنان دلبسته اورسلام،آن مادربزرگ صدسال تنهایی،با آن چهره سنگی و پر از خط‌های سالهای رفته بر چهره اش.هنوز هم یک جایی از قلبم با یادآوری آن خونی که جریان پیدا کرده بود و از پای جنازه نوه اش به پای صندلی لهستانیش رسیده بود،درد می‌گیرد.تو حتما آن را خوانده ای،اورسلا خون را که میبیند به طرف پنجره چوبی اش می‌رود آن را با آخرین توانش باز می‌کند و خبر مرگ نوه اش را با صدای بلند به اهالی خانه می‌رساند.

بگذار از گلدموند عزیز هم برایت بگویم.هر چقدر هسه در آن داستان مقدس کشیش طورش گلدموند را از دست رفته و نارسیس عاقل ،تک بعدی کسالت آور را زنده گذاشت،در دنیای موازی گلدموند از نارتسیس زنده تر است.او همچنان مجسمه می‌سازد،برادر کوچک نوشته بود که باغی پر از فواره و مجسمه دارد و مجسمه‌ها شمایلی از مریم مقدس و تمام زنانی هستند که او در زندگیش به آن‌ها عشق ورزیده.

می‌دانی راب از این لذت‌ها فقط می‌شود با تو حرف زد. کمتر کسی می‌داند چه طور می‌شود در جهان قصه‌ها زندگی کرد. ولی تو خوب می‌دانی چون تو واقعا آنجا زندگی می‌کنی.راستش یک وقت‌هایی فکر می‌کنم شاید من هم یک واژه سرگردان در ذهن یک نویسنده ام که هنوز نوشته نشده ام یا آنکه نویسنده نمی‌داند چه طور باید قصه من را جمع کند.نمی‌دانم شخصیت اصلی روایت او هستم یا شخصیت فرعی؟چه کسی می‌داند؟! یک وقت‌هایی دراین وسوسه می‌افتم که به شخصیت اصلی روایتش بدل بشوم اما بعد تردید می‌کنم که شخصیت فرعی بودن به اندازه شخصیت اصلی بودن،اهمیت نداشته باشد.کنش‌ها را فرعی‌ها می‌سازند،اگر آن دوست انقلابی ات نبود تو هیچ وقت گذشتن از حصار را انتخاب نمی‌کردی.اگر آن مبارز سابق که بخش انقلابی بودن را از مغزش خارج کرده بودند را در آن گلخانه مشغول روزمرگی نمی‌دیدی،به گذشتن از حصار نمی‌رسیدی.آنها تو را ساختند راب!همان شخصیت‌های فرعی ،همان سایه‌های از خورشید پررنگ تر.برای همین چه تفاوتی می‌کند که من قصه را پیش ببرم یا کمک کنم با نام دیگری صفحه آخر به پایان برسد،مهم آن است که مثل قصه تو پایان خوشی داشته باشد.برسد به آزادی!

پشت کوه‌های سفید،برسد به دست راب

برسد به دست پستچی کاربلد:آقاگل

راب شخصیت اصلی داستان نگهبانان،نوشته جان کریستوفر است.

و سایرین:

پنه لوپه از داستان ادیسه نوشته هومر
اورسلا از داستان صدسال تنهایی نوشته گابریل گارسیا مارکز
خلاصه کتاب تئوری حسابداری دکتر رضا شباهنگ فصل سوم

تعداد صفحات : 1

آمار سایت
  • کل مطالب : 20
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 20
  • بازدید کننده امروز : 21
  • باردید دیروز : 9
  • بازدید کننده دیروز : 10
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 68
  • بازدید ماه : 493
  • بازدید سال : 3998
  • بازدید کلی : 6397
  • کدهای اختصاصی