loading...

لاجوردی

بازدید : 110
شنبه 19 ارديبهشت 1399 زمان : 12:23


می‌گویند یک چند روزی به پایان دنیا مانده و آخر دنیاست، هر کسی چمدانی دارد ببندد، چراغ‌ها را خاموش کند، دسته گاز را چک کند و از خانه اش بزند بیرون و برود یک آخر دنیای دیگر پیدا کند تا از این آخر رسیدن، جان سالم به در ببرد. اما من لبتابم را روشن کرده ام و دارم برای تو می‌نویسم. بله این یک عاشقانه است و تو شاید از خواندن آن کمی‌شگفت زده بشوی چون بهرحال آخر دنیاست ولی در عین حال قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد چون من به ادامه دار بودن زمان به نامتناهی بودنش باور دارم و فکر می‌کنم حتی الان که دارم این کلمات را برای تو ردیف می‌کنم اگر یک توده سرد و سفید به اتاقم نفوذ کند و من را برای همیشه در این حالت منجمد سازد، تمام نمی‌شوم، انگشتانم در همین حالت لمس کلمه «کلمه» می‌مانند ولی تو در من به حیاتت ادامه می‌دهی.

نمی‌خواهم به تو دروغ بگویم، تو تنها کسی نبوده ای که به من عشق ورزیدی، در حالی که من شبیه هیچ الهه‌‌‌ای نیستم و زیبایی و ویژگی چشم نوازی هم نداشته ام، کم و بیش از این موهبت در زندگانیم بهره برده ام که الهام بخش غزل‌ها ، نوشته‌ها و روایت‌هایی بشوم، گاهی هم تصویری در قاب نقاشی‌‌‌ای شده ام...روایت زندگی آکنده از ماجراهای عاشقانه بی سرانجام است...من همانی شده ام که نگاه سردش را دوخته است به کلماتشان و راهش را گرفته و رفته...بیش از آنکه تنها مانده باشم، تنها گذاشته ام...اما همواره در نوشته‌هایم، خودم را در کالبد دیگری به بند کشیده ام تا بفهمم چه رنجی کشیده ام و چه رنجی داده ام...تو را بیش از همه دوست داشتن‌ها، دوست داشته ام...چون بیش از اینکه من را بسرایی من را « شنیدی» و حرف‌هایم را بعد از هربار دیدار، در خاطر داری، این در حالی است که ساده ترین چیزها و نزدیک ترینهایشان را فراموش می‌کنی...شبیه آنهای دیگر، من را دلباخته تکه های طلا و توصیفاتی که اصلا شباهتی به من ندارد، ندیدی...حتی وقتی حرف عاشقانه ای زدی، شبیه من بود...تو خوب می‌دانی که من مجذوب زیبایی آن چه که ارزش دارد، نمی‌شوم بلکه متوجه ارزش زیبایی هستم، برای همین چشم بر نمی‌داری از دستبند صورتی با رزهای قرمز کوچک حتی وقتی آستینم را پایین می‌کشم که از چشم تو دور بماند، دور نمی ماند...تو خوب می‌دانی که من با یک لیوان آب میوه به وقت تشنگی خوشحال تر می‌شوم تا با یک جعبه پر از جواهرات که برقشان چشمم را خیره نمی‌کند...تو، من را اینگونه محترم می‌شماری، مرا حریص و طماع نمی‌بینی، من را بی صداقت و دروغ گو نمی‌پنداری، من را احمقی ساده لوح که با کلمات خام می‌شود، در نمی‌یابی. تو من را برای خودت نمی‌خواهی، من را برای من می‌خواهی و به آن، همان گونه که هست عشق می‌ورزی...تصاویر کلیشه‌‌‌ای از عشق، تو را در مواجهه با من فریب نمی‌دهد...می‌دانی که خشنودترم وقتی کلمات و نگاهت را با من قسمت کنی...تو اینگونه با من مهربانی به گونه‌‌‌ای که تا کنون کسی با من مهربان نبوده...آن‌ها شعرهایی که خودشان سروده اند،قصه‌هایی که خودشان روایت کرده اند را دوست داشته اند و باور کرده اند و بهشان دل بسته اند، برای همین من بیرون ماجرای آنها، ماجرای خودشان با خودشان، تنها تماشایشان کرده ام، سکوت کرده ام و گذشته ام ... اما تو من را افلاطونی تماشا نمی‌کنی، من را نمی خواهی برای اینکه بالاتر از تو بایستم یا پایین تر، می‌خواهی کنارت قدم بردارم...از بی سرانجامی‌حرف نمی‌زنی، از نشدن‌ها گلایه نمی‌کنی، خودت را از من پنهان نمی‌کنی، خود حقیقیت را همان که می‌تواند مستاصل باشد، می‌تواند کم بیاورد می‌تواند خسته باشد ... و خودم را در چشم تو پنهان نمی‌بینم، همان که می‌تواند عجول و بیتاب باشد ...که یک وقت‌هایی بچه می‌شود و سر از کار دنیا در نمی آورد...که یک وقت‌هایی پای استدلال‌هایش می‌لنگد اما از تو پنهانشان نمی‌کند...تو به رویم نمی‌آوری، ادامه چای کیسه‌‌‌ای را می‌گذاری در فنجانم تا چایم رنگ بگیرد و به استیصال من لبخند می‌زنی... و دیگر آنکه زبان استعاره‌ها را می‌فهمی‌و همیشه برای حرف زدن با تو نیازی به قطاری از کلمات ندارم ولی امروز چند روز مانده به آخر دنیا و می‌خواهم برایت کلمه قطار کنم...می‌دانی من خود دوست داشتن را دوست دارم، یاد گرفتن قاعده اش را بیشتر دوست دارم تا اینکه در خیالاتم کلافی ببافم و به نتیجه فکر کنم...لحظه‌ها را که بسازی، صحنه خود به خود عوض می‌شود و قصه پیش می‌رود...من از این پیوسته رفتن‌ها گلایه‌‌‌ای ندارم اما از دلتنگی چرا...نگذار آنقدر دلتنگ بشوم که ماری در قلبم چرخ بزند و نیشش را بنشاند به جانم...التیام دلتنگی «یاد کردن است» از من بیشتر یاد کن و مرا بیشتر به یاد بیاور، حتی اگر چند روز به آخر دنیا مانده باشد...

+راستش را بخواهید این چالش چند روز مانده به آخر دنیا را در این ستاره‌های روشن بالای صفحه مدیریت دیدم و دلم خواست بنویسم، حتی نرفتم بخوانم که قاعده و قانونش چیست، دلم خواست بنویسم دل که کار به قاعده و قانون ندارد و خب سرم هم خیلی شلوغ است، کمی‌کلافه هم هستم خسته هم ایضا، این است که این بار را بزرگوارانه و زیر سیبیلی برایم رد کنید برود، این نوشته عاشقانه‌‌‌ای که نوشته ام را بخوانید، و اگر خوشتان آمد فاتحه‌‌‌ای نثار رفتگانمان بکنید که وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ.

نکات شبانه برای رفقای بیدار
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 1

آمار سایت
  • کل مطالب : 20
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 101
  • بازدید کننده امروز : 102
  • باردید دیروز : 9
  • بازدید کننده دیروز : 10
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 149
  • بازدید ماه : 574
  • بازدید سال : 4079
  • بازدید کلی : 6478
  • کدهای اختصاصی